شمیم آموزش و نوآوري
حاوی روش های جدید تدریس و مطالب مفید آموزشی
معرب، کلمهاى است که داراى اعراب است. اعراب، رفع(1)، نصب، جرّ یا جزم است که در حرفِ آخرِ کلمه به وسیله عامل به وجود مىآید؛ مثلاً در «جاءَ زَیْدٌ» کلمه «زَیْدٌ» معرب و تنوین آن اعراب و «دالِ» زیدٌ محلّ اعراب و کلمه «جاءَ» عامل است. عامل، سببِ وجودِ حرکت در حرفِ آخرِ کلمه بعد از خود مىشود. حرکت، مثل تنوینِ «زَیْدٌ». با تغییرِ عامل، اعراب نیز تغییر مىکند، چنان که اگر در جاى «جائَنى» فعلِ «رَأَیْتُ» بیاید، «زَیْداً» منصوب
و اگر عامل جرّ بیاید مثل باءِ جارّه با فعل مَرَرْتُ، «زَیْدٍ» مجرور مىشود و «مَرَرْتُ بِزَیْدٍ» مىگویند.
مبنى، کلمهاى است که داراى بناء است. بناء؛ یعنى قرار و ثباتِ آخرِ کلمه و منظور این است که حرف آخر کلمه با تغییرِ عامل، تغییر نمىکند، مثل کلمه «اَمْسِ» که مبنى بر کسره است و با تغییرِ عامل، کسره آن به حرکت دیگرى تغییر نمىکند.(2) چنان که قبلاً دانستیم کلمه، سه قسم است: اسم، فعل و حرف. تمام حروف و بعضى از افعال مبنىاند. ولى اصلِ اوّلى در اسمها، معرب بودن است تا به وسیله اقسامِ اعراب، حالاتِ کلمه مثل فاعل، مفعول و مضافٌ الیه شناخته شود؛ ولى در عین حال بعضى از اسمها مبنىاند. علّت را بعضى از نحویّین در شباهت داشتن این گروه از اسمها به حروف دانستهاند و انواع شباهتهاى وضعیّه، معنویّه، استعمالیّه، افتقاریّه و اهمالیّه را عنوان کردهاند؛ ولى این علل، تصنّعى(3) و بىاساس است. و حق این است که علّتِ مبنى بودن یک کلمه، استعمال عرب است. بنابراین باید کلماتى که درزبان عرب مبنى استعمال شده شناسایى شوند تا غیر آنها را معرب بدانیم و ما به ترتیب،
اسمهاى مبنى و افعالِ مبنى را نام مىبریم.
اسمهاى مبنى
1 - ضمایر: چه منفصل، مثل «نَحْنُ» یا متّصلِ یک حرفى، مثل «تُ» در «ضَرَبْتُ» یا «تِ» در «ضَرَبْتِ» یا «تَ» در «ضَرَبْتَ» یا دو حرفى، مثل «نا» در «ضَرَبْنا».
2 و 3 - اسماء شرط و اسماء استفهام: «اَیْنَ، مَتى و اَىُّ و...» مشروط به آن که به مفرد اضافه نشوند، زیرا اگر مثل «اَىُّ» در «بَاَىِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ»(5) به مفرد اضافه شود معرب است.
اسمِ شرط، مثل «اَیْنَ تَجْلِسْ اَجْلِسْ» و استفهام، مثل «فَاَیْنَ تَذْهَبُونَ»(6).
4 - اسم اشاره غیرتثنیه: مثل «هذَا رَبّى»(7) و در صورتى که تثنیه باشد، مثل «هذَانِ
خَصْمانِ»(8) به قول صحیح معرب است و به همین جهت در حالتِ نصبى و جرّى «هذَیْنِ»
گفته شده.
5 - اسم موصولِ غیرتثنیه: مثل «رَبِّىَ الَّذى یُحْیى وَ یُمیتُ»(9) و اگر تثنیه باشد معرب است(10)، مثل «رَبَّنا اَرِنَا الَّذَیْنِ اَضَلاّنا»(11).
6 - هر کلمهاى که به جمله مابعدش نیازمند است و بدون آن معنا نمىدهد، مثل «اِذا»، «اِذْ»، «حَیْثُ» و «لَمّا»(12) که واجبُ الاضافه به جمله هستند.
7 - اسماء افعال:(13) اسمهایى که در معنا، عمل و زمان از فعل نیابت مىکنند، مثل «هَیْهاتَ، اُفٍ(14) و آمینَ» اسماء افعال نامیده شدهاند.
8- اسماء مرکبّه:(15) مثل «اَحَدَ عَشَرَ» تا «تِسْعَةَ عَشَرَ» جز «اِثْنى عَشَرَ» و «اِثْنَتى
عَشَرَ»(16) هر دو جزء آنها مبنى است. بناى جزء اول به خاطر واقع شدن حرفِ آخر آن در وسط کلمه که محلّ اعراب نیست و بناى جزء دوم به خاطر در برداشتن واو.
9 - اسم لاء نفى جنس: در صورتى که مفرد باشد(17)، مثل «لاتَثْریبَ عَلَیْکُمْ اَلْیَوْمَ»(18).
10 - منادا: مشروط به آن که مفردِ معرفه یا نکره مقصوده باشد، مثل «یا مَرْیَمُ اَنّى لَکِ هذَا»(19). که «مَرْیَمُ» مناداى مفردِ معرفه است و مثلِ «یا جِبالُ اَوِّبى مَعَهُ»(20) که «جِبالُ»
مناداى نکره مقصوده است.
11 - اسماء اصوات(21) و کنایات: مثل «کَمْ، کَاَیِّنْ و کَذا» و «کَیْتْ» و «ذَیْتْ»(22).
12 - کلماتى هم چون «اِذْ، اَمْسِ، مُذْ، مُنْذُ، قَطُّ، عَوْضُ، اَلانَ، اَیّانَ، کَیْفَ، لَدُنْ، هُنا، ثَمَّ، اَنّى»(23). و جهات شش گانه که عبارتاند از: «فوق، تحت، یمین، شمال، خلف و قُدّام»(24) و هر کلمهاى که به معناى آنها است، مثل «قَبْلُ، بَعْدُ، اَوَّلُ، وَراءُ، دُونَ، اَعْلى، اَسْفَلْ، اَمامَ، غَیْرُ، حَسْبُ و عَلُ» جهاتِ ستّ در یک حالت مبنى و در سه حالت معرباند.
تذکر
اگر اسمِ مبنى، عَلَمْ شود اعراب و تنوین مىپذیرد؛ مثلاً اگر نام شخصى «اَمْسِ» گردد گفته مىشود «جائَنى اَمْسٌ» و «رَأَیْتُ اَمْساً» و «مَرَرْتُ بِاَمْسٍ».
فعلهاى مبنى
فعلهاى ماضى و امر همیشه مبنىاند. فعل مضارع نیز در بعضى از حالات مبنى است.
فعل ماضى
فعل ماضى داراى سه حالت است:
الف: مبنى بر فتح، در مفردِ مغایبِ مذکّر و مؤنّث. فتحه در فعلهاى صحیح ظاهر است، مثل «ضَرَبَ، ضَرَبَتْ» - «کاتَبَ، کاتَبَتْ» و در فعلهاى ناقص (معتل الّلام) فتحه مقدّر است(25)، مثل «دَعى، دَعَتْ» - «اِسْتَدْعى، اِسْتَدْعَتْ».
ب: مبنى بر سکونِ حرف آخر در مخاطب، مخاطبه، متکلّم وحده، مع الغیر و جمع مؤنّثِ مغایب، مثل «اَکَلْتَ، اَکَلْتِ، اَکَلْتُ، اَکَلْنا و اَکَلْنَ».
ج: مبنى بر ضمِّ حرف آخر اگر به واوِ جمع وصل شود، مثل «اَکَلُوا».
فعل امر
فعل امر داراى چهار حالت است:
الف: مبنى بر سکون، اگر به نونِ جمع مؤنث متّصل شود، مثل «اِضْرِبْنَ» و «لِیَضْرِبْنَ» یا
حرفِ آخرش صحیح باشد و حرفى به آن متّصل نشود، مثل «لِیَضْرِبْ، لِتَضْرِبْ، اِضْرِبْ، لِاَضْرِبْ، لِنَضْرِبْ».
ب: مبنى بر حذفِ آخر، اگر معتل الّلام باشد و آخرش به چیزى متّصل نشود، مثل «لِیَدْعُ، لِیَرْمِ
و لِیَسْعَ» - «اُدْعُ، اِرْمِ و اِسْعَ» به ترتیب مثالِ ناقص واوى، یایى و الفى است، زیرا در اصل
«یَدْعُو»، «یَرْمى» و «یَسْعى» بوده است.
ج: مبنى بر حذفِ نون، اگر به الفِ تثنیه یا واوِ جمع یا یاءِ مخاطبه متّصل شود، مثل «اِضْرِبا، اِضْرِبُوا و اِضْرِبى»؛ زیرا در اصل «تَضْرِبانِ، تَضْرِبُونَ و تَضْرِبینَ» بوده.
د: مبنى بر فتح، اگر نونِ تأکید ثقیله یا خفیفه به آن متّصل شود به ترتیب، مثل «اِضْرِبَنَّ» و
«اِضْرِبَنْ».
فعل مضارع
فعل مضارع داراى دو حالت است:
الف: مُعْرَبْ، مشروط به آن که نون تأکیدِ ثقیله و خفیفه یا نونِ جمع مؤنّث به آن متّصل نگردد،
مثل «یَکْتُبُ» که مرفوع و «لَنْ یَکْتُبَ» که منصوب و «لَمْ یَکْتُبْ» که مجزوم است.
ب: مبنى بر فتح یا سکونِ اوّل در صورتى است که نونِ تأکید به آن متّصل شود، مثل «یَضْرِبَنَّ» و دوّم در صورتى است که نونِ جمع مؤنّث به آن متّصل گردد، مثل «یَضْرِبْنَ» و «تَضْرِبْنَ» و اگر بینِ نون تأکید و فعل، حرفى لفظاً یا تقدیراً فاصله شود، معرب است. لفظاً،
مثل الف در «تَضْرِبانِّ» و تقدیراً، مثل یاء در مثال «تَضْرِبِنَّ»(26) یا واو در مثال «تَضْرِبُنَّ»(27).
اسمهاى معرب: منصرف و غیرمنصرف
اسم معرب دو قسم است:
الف: منصرف(28) یا اَمکن(29) و آن اسمى است که تمامِ حرکات و تنوین را مىپذیرد.
ب: غیرمنصرف یا متمکّن، و آن اسمى است که غیر از جرّ و تنوین سایر(30) حرکات را
مىپذیرد.
حرکات اعرابى و بنایى
منظور از حرکاتِ اعرابى حرکاتى است که به اسمِ معرب داده مىشود و آنها چهار حرکت به
نامهاى رفع، نصب، جرّ و جزم است. جرّ، مختصّ به اسم است، مثل «بِزَیْدٍ» و جزم، مختصّ
به فعل، مثل «لَمْ یَضْرِبْ» ولى رفع و نصب در فعل و اسم جارى است. رفع، مثل «زَیْدٌ
یَقُومُ»(31) که «زَیْدٌ» اسم است و مرفوع و «یَقُومُ» فعل است و مرفوع.
و نصب، مثل «اِنَّ زَیْداً لَنْ یَقُومَ»(32) که «زَیْداً» اسم است و منصوب و «یَقُومَ» فعل است و منصوب به «لَنْ».
و مراد از حرکات بنایى حرکاتى است که بر اسم مبنى وارد مىشود و آنها نیز چهار حرکت به نامهاى ضمّ، کسر، فتح و سکون است. کسره و ضمّه مخصوص اسم و حرف است و بر فعل داخل نمىشود. کسره، مثل «اَمْسِ» و «جَیْرِ»(33) و ضمّه، مثل «حَیْثُ» و «مُنْذُ»(34).
ولى فتحه و سکون در اسم و فعل و حرف وجود دارد. فتحه، مثل «اَیْنَ، قامَ، اِنَّ» سکون، مثل «کَمْ، اِضْرِبْ، اَجَلْ»(35).
| Design By : Pichak |

